خرید بک لینک

دیگــر بهار هم ســر حالم نمی كند چیزی شبـیــه گریه زلالم نمی كند پاییز زرد هم كه خجــالت نمی‎كشد رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟! وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند... این اولین شب است كه بوی خیال تو درگــــیرِ فكـرهایِ محـالم نمی كند. حالا كه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان جز انفـعـــال شـامل حالـم نمی كند، باید به دستهای مسلّح نشان دهم حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 23:10

باز امشب در هوایت مرغ دل پر می زنددست نامرئی عشقت پشت در ، در می‌زنداز میان بغض هایم می پَرَد ،آهی که ازپُشت دیوار دلم ، بر سینه خنجر می زند تا که می تازد غمِ تاتاریَت بر جان منتیر ِ چشمت روی قلبم زخم ِ دیگر می‌زندشعر، پاپیچِ خیالم می شود مستانه واربا سَلامت بادِ نامَت، لب به ساغر میزندمرگ هم ازعشق نامیرای من، روحَش سِتُرددارد از فرطِ جنون، بر صورت و سر می زندشاهد قول و قرار ما همیشه، کوچه بودحرف ها را با سکوتش، روزی آخر می زندچشم های پنجره، مانند من بارانی استباز امشب در هوایت مرغ دل پر می زند#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 23:10

دیگــر بهار هم ســر حالم نمی كندچیزی شبـیــه گریه زلالم نمی كند پاییز زرد هم كه خجــالت نمیكشدرحمی به باغ رو به زوالــم نمی كندآه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كندمبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شبدیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند... این اولین شب است كه بوی خیال تودرگــــیرِ فكـرهایِ محـالم نمی كند.حالا كه روزگار قشنــــگ و مدرنتـانجز انفـعـــال شـامل حالـم نمی كند،باید به دستهای مسلّح نشان دهمحتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند.ـ فرهاد صفریان ـ + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 14:21 توسط زارع  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 15:06

با تشر گیسویتان را ماست مالی میکنمعقده ام را بر سر زلف تو خالی میکنمدر خیابان اندکی ظاهر شوی بی روسریبا چک و تیپا تو را در کوچه حالی میکنماختیار تام دارم سال ها در شهر هِرتهمچنان آتش به پا با اِذن والی میکنممُهر ِ باطل میزنم یارانه ات را بی درنگدل پریشانت شبی از وضع مالی میکنمدر تبِ پرونده سازی بارها وضع تو راپرس و جو از دختران لاابالی میکنمدرخیابان با تشکر کیک وساندیسم دهندبس که در ایفای نقشم کارِ عالی میکنماز تبار طالبانم کاین چنین بانو عسلپیش رویت شکوه ها از بدخیالی میکنمعلی قیصری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 12:23

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی وفا حالا که من افتاده ام از پاچرا؟نوشدارویی و بعدازمرگ سهراب امدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟عمر مارا مهلت امروز وفردای تونیستمن که یک امروز مهمان توام فرداچرا؟نازنینا ! ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کنددر شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفراین سفر، راه قیامت میروی تنها چرا؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 20:32

یاور از ره رسیده با من از ایران بگواز فلات غوطه ور در خون بسیاران بگوباد شبگرد سخن چین، پشت گوش پردههاستتا جهان آگه شود، بی پرده از یاران بگوشب سیاهی میزند بر خانههای سوگواراز چراغ روشن اشک سیه پوشان بگوپرسهی یاس است در آواز این پتیارگاناز زمین، از زندگی، از عشق، از ایمان بگوسوختم آتش گرفتم از رفیق نا رفیقاز غریبه، آشنا، یاران هم پیمان بگوزجه نام آوران زخمی به خاموشی نزداز خروش نعرهی انبوه گمنامان بگوقصههای قهرمانان قهر ویرانگر نداشتاز غم و خشم جهان ساز تهی دستان بگوبا زمستانی که میتازد به قتل عام باغاز گل خشمی که می روید در این گلدان بگو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 20:32

ماسک را خوب بزن تا ندهی بر بادمعطسه بیماسک مکن تا نَکَنی بنیادمبوسه بر هرکس و ناکس مده، جان در خطر استدستکش دست بکن تا نکنی ناشادمبه عروسی مرو، از ختم و عزا دوری کنغره بر خویش مشو کز کرونا آزادم!داخل جمع مشو ورنه بسوزی ما رانرو در دورهمی تا نروی از یادمماسکِ آلوده میانداز به هر کوی و گذرعقل شیرین منما تا نکنی فرهادمرحمکن بر من مسکین و نیا منزل مابه کجا میرسد از دست شما فریادم؟تو رعایت کن و در زمرۀ یارانم باشگر رعایت کنی از لطف تو بس دلشادمحافظ از روی تو شرمندهام اما چهکنم؟که رسیده به فلک نالۀ استمدادم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 21:16

کدخدا گفته که از خانه کسی در نرود دِه قرنطینه و با قفل کسی وَر نرود همچنین گفته که اینترنتتان مجّانیست تا که در خانه کسی حوصلهاش سر نرود گاوتان مُرد اگر هم به درَک! هیچ کسی خارج از خانه پیِ یونجه و شبدر نرود مؤمنان! کلّ عباداتِ جماعت تعطیل شیخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 13:35

بچه که بودم به من آموختند فحش نباید بدهی گوسفند بی ادبی بوده از این خانه دور حرف رکیکی نزنی بی شعور بچه ی همسایه به من فحش داد پند پدر مادرم آمد به یاد بر دهنش مشت ادب کوفتم البته با غیظ و غضب کوفتم شب که پدر قصه ما را شنید نوبت آموزه دوم رسید پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 13:35

از استاد سخن سعدی شیرازی: برخیز که میرود زمستانبگشای در سرای بستاننارنج و بنفشه بر طبق نهمنقل بگذار در شبستانوین پرده بگوی تا به یک بارزحمت ببرد ز پیش ایوانبرخیز که باد صبح نوروزدر باغچه میکند گل افشانخاموشی بلبلان مشتاقدر موسم گل ندارد امکانآواز دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 13:35

گر چه من صاحب منصب شده و مسئولمدائما بین سران می روم و می لولم منصب مرتفع و کرسی عالی دارمدر همین حوزه زمانی است که من مشغولم لیک بیچاره ام و مفلس و نادار و ضعیفغالبا در همه احوال ببین بی پولم دختراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:38

ترجمه یک ترانه ترکی.گفتم که حق با من استسرم را به دار کشیدند.وقتی طناب دار گردنم را فشرد،دار گریه کرد و من گریه کردم.دست بر گردن یار انداختم،یار گریه کرد و من گریه کردم.خانه ام ویرانه شد،هستی ام بر باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:38

- تشکرنامه! خنده دارد! بس که این از آن، تشکر می کندهر که از هرکس به هر عنوان تشکر می کند! جلسه های آنچنانی در ادارات مهم!ایکس، از آغاز تا پایان تشکر می کند چای هم در استکان، جوش تکلف می زندحبه های قنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:38

ترسم از روزی که قبض آفتاب آید برایم

یا که فیشی از بهای ماهتاب آید برایم

نصب گردد روی دوشم یک هواسنج جدید

قیمت باد و هوا هم با شتاب آید برایم.

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:38

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا کوشکی تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 11:46

صفحه بندی