دیگــر بهار هم ســر حالم نمی كند چیزی شبـیــه گریه زلالم نمی كند پاییز زرد هم كه خجــالت نمیكشد رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟! وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند... این اولین شب است كه بوی خیال تو درگــــیرِ فكـرهایِ محـالم نمی كند. حالا كه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان جز انفـعـــال شـامل حالـم نمی كند، باید به دستهای مسلّح نشان دهم حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی وفا حالا که من افتاده ام از پاچرا؟نوشدارویی و بعدازمرگ سهراب امدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟عمر مارا مهلت امروز وفردای تونیستمن که یک امروز مهمان توام فرداچرا؟نازنینا ! ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کنددر شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفراین سفر، راه قیامت میروی تنها چرا؟
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
ترسم از روزی که قبض آفتاب آید برایم
یا که فیشی از بهای ماهتاب آید برایم
نصب گردد روی دوشم یک هواسنج جدید
قیمت باد و هوا هم با شتاب آید برایم.
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی
برچسب:
نویسنده: آریا کوشکی